Wordpress Themes

برق نیست !!!

 

سایت رسمی اداره برق هک شد

  http://www.elecnet.ir

و من بهترین شعری که در چند سال گذشته خونده بودم رو براتون می نویسم :

البته منبع این شعر سایت رسمی اداره ی برق هستش :

Hacked by Pouya_Server ;)

Pouya.S۳rver@Gmail.Com

الان میشه بگید فواید این سایت چیه ؟

به ریش مردم میخندید ؟

گفتم چند تا فحش بالای ۱۸ بهتون بعد دیدم نه من که بی شخصیت نیستم !

پس …

یه قطعه ای ادبی + سروده ای بس زیبا ازbabaye_sheytan بهتون تقدیم میکنم

========================================================

گفتین یک کم صرفه جویی آخه کجای دنیا این طوریه ؟؟؟؟ خیلی باحالین

این جدول خاموشی و این شعر تقدیم به همه زحمت کشسان عرصه سیاست

!!!!!!شاید که آینده از آن ما

منطقه۱
روزها برق باشد شبها به علت برهم خوردن مجالس پارتی از ساعت ۲۰ تا ۳ صبح برق برود
منطقه ۲-۳
مانند بالا
منطقه ۴
روزی نیم ساعت برق نباشد جهت اعمال قانون و یکنواخت سازی
منطقه ۵
روز ۲ ساعت به اضافه ۵ ساعت تنبیه سال ۱۳۴۲ که منطقه به شرکت برق بدهکاربود( پرونده موجود است)
منطقه ۶
صبح ها که نور کافیست برق نباشد برای شب هرکسی برق می خواهد برگه درخواست برق پر شود بخش اداری پیگیری نماید
منطقه ۷
بیخود کردن برق می خواهند یک روز درمیان کافیست کسی اعتراض کرد آب شرب آن خانوار قطع شود تا عبرت سایرین گردد
منطقه ۸
منزل مادر خانم بنده آنجاست همیشه برق باشد
منطقه ۹
منزل خودمان آنجاست جهت رعایت عدالت فقط ۲۰ دقیقه دم صبح برود
منطقه ۱۰
منزل باجناق آنجاست، آنچنان برق برود و بیاید که تمام لوازم صوتی وی بسوزد تا رویش کم شود
منطقه ۱۱
به کل برق نباشد ( دلیل خواستند گاز قطع شود)
منطقه ۱۲-۱۳
بچه محل های قدیم آنجا سکونت دارند عاشق فوتبال هستند شبهایی که فوتبال دارد برق باشد
منطقه ۱۴-۱۵-۱۶
به علت ازدیاد اراذل برای از بین بردن پتوق ها شبها کلا برق لازم نیست
منطقه ۱۸-۱۹-۲۰
روزی نیم ساعت به دلخواه شهردار مناطق
منطقه ۲۱-۲۲
بخشنامه شود که اختراع برق توسط ادیسون شایعه بوده.

=============================

نگو در خانه ی ما برق رفته
بگو در کل دنیا برق رفته

بکن یک لامپ را در خانه خاموش
نمی دانی که صد جا برق رفته ؟

تمام شهر از بالا به پایين
و از پایین به بالا برق رفته

نمی بینم ستاره در سماوات
از اینجا تا ثریا برق رفته

خداوندا به کل شهروندان
بده �صبراً جمیلا� برق رفته !

اگر دارند چادر برق رفته
اگر دارند ویلا برق رفته

ندارد فرق دارا با ندارا(!)
عدالت را! چه زیبا برق رفته

رود مجنون که ups بیارد
سر میک آپ لیلا برق رفته

چو برقت می رود خوابت می آید(!)
لالا لالا لالالا برق رفته

پیامک می زنی: �meeting canceled�
ندا! سارا! سمیرا! برق رفته

فلانی در سخنرانیش می گفت:
�لذا ایضا لهذا برق رفته

نبودِ برق یک بحث جهانی است
همین الان اروپا برق رفته

به جان حضرت حافظ که چندی است
سمرقند و بخارا برق رفته…�

جواب بچه را بابا چنین داد:
نمی یابیم قاقا برق رفته

به جای قصه ی دارا و سارا
از این پس: آب بابا برق رفته

دعاهامان نمی گردند اجابت
مگر در عرش اعلا برق رفته؟!

�مسلمان نشنود کافر نبیند�
که حتی در کلیسا برق رفته!

�بیا تا دست یکدیگر بگیریم�
بیا کاری بکن تا برق رفته

فضا آرام و تاریک و رمانتیک
درست عین تو فیلما! برق رفته

و مردی با زنش می گفت هر شب
صدا کم کن که سیما برق رفته!

�مرا کیفیت چشم تو کافی است�
ولی افسوس! حالا برق رفته

�الا یا ایها الساقی ادر کـَ…�
که ناگه بین اجرا برق رفته!

اگر قدر انرژی را بدانیم
نمی بینیم فردا برق رفته

خودم اســراف کردم در همین شعر
بسی ور رفته ام با �برق رفته�

درون بیت بیتش آب بستم
و در مصرا به مصرا برق رفته!

دوباره ماند شعرم نیمه کاره
دوباره باز گویا برق رفته…

برق نیست !!!

 

برق منطقه ی ما رفته!

آسمان تاریک است

شیره ی جان مرا

روی تنم می بارد

بادی در این شب سرد

تا ابد درمان مرا می نالد

شیوه ی عشق آن نیست

که به شب دل بندیم

که به هم دل بندیم

باید کوله بارمان را با هم بربندیم

شیوه ی عشق بازی امثال من انتظار پوچی ست

رخت هایتان را بکنید

نه که پنداری مسافر هستیم

نه!

باد تند است

و هوا طوفا نیست

لباس ها با این باران

هیچ وقت خشک نخواهد شدو

فردارختی نیست که با آن به سر کار رویم

آنجا …

کوه به زمین می خندید

من از همه تان بزرگتر هستم

باد می گفت در عوض من تند تر هستم و

ابر می گفت من بالاتر هستم

من هم می گفتم

من هستم!

پس من هم

حق حیات دارم

باران بر تن شیشه ی من هم می بارد

گرچه برق منطقه ی ما رفته

گرچه من خاموشم

گرد سوز در اتاق پدر روشن بود

روشنایی در پذیرایی و

شمعم دیگر داشت تمام می شد

باید منتظر تاریکی مطلق بود

باید دلواپس جنازه کلمات افتاده روی هم بود

اگر روشن بشود آنوقت نخواهم فهمید که چی نوشته ام!

اگر برق بیاید همه می فهمند

کلمات می گندند

مهتاب در اشعارم بی کار است

خورشید چشم چران را از روزم بیرون کردم

مه قیر اندودی از تن اشعارم کودک درد می زاید

گرمی شمع اخطار به دستم می داد: خود سوزی!

قلمم کمرش خم شده بود می گفت

پوچ و خالی شده ام!

چیزی ندارم که به اعتبار آن

کاغذی به من تن بدهد

دلم برای قلمم می سوخت

پس کاغذها همه را مچاله کردم

و بیرون پرت کردم

عزیزانم را که نوشته بودم

باد با خودش برای همیشه برد

باد ها عاشق برگ ها هستند

برگ ها هم عاشق باد سواری هستند

بگذار خوش باشند

بگذار با هم باشند

شمع شعله اش خم شده است

چه خوب که یکی بود که از باد بیزار بود

اما نه !بیچاره خاموش شد

دیگه شمع سینه ی هیچ کسی در خاموشی من سوزان نیست

گرد سوز چشم هیچ کسی معنی احسان نیست

دیدن روشنی چلچراغ سر کوچه برام آسان نیست

وقتی حوصله مون سر رفته ار سر شب برقا نیست

از ته قلب می گفتم:

کاش برق می آمد

کاش زود تر می آمد

خفقان

 

 

 

دلم می خواد فریاد بزن !!! دلم می خواد فریاد بزنم !!!

بر سر هرم قدرت جمهوری اسلامی … مافیای زشت و کریه که ادعای مبارزه با فساد دارند

تا کی صورت های واقعی شون پشت موهای زشت و سیاه صورتشون مخفی می مونه ؟!!!

چرا آدما یعنی … من و تو باید طبق مصلحت خفه شیم ؟!!!

تعصب تا کی ؟ بازی کردن با اعتقادات مردم تا کی ؟

سوء استفاده از مذهب و دین …

به برکت نظام مقدس جمهوری اسلامی صاحب ضعیف ترین اقتصاد دنیا شدیم

و به دلیل انفجار نوری که ۳۰ ساله روی سرمون باریده برقمون سهمیه بندی شده !!!

تصور کن قطعی برق در قرن ۲۱ ام در کشوری که صاحب سرمایه های کلان و منابع عظیم هستش .

نمی تونم حرف بزنم … نمی تونم حرف بزنم … خفقان خفه ام کرده …

کاش رهبر زود تر می مرد !!!

 

عکس از : ا.عباسی

تقصیر

تقصیر

تقصیر تو نیست این حال دلدادگی من

این گفتن از تو وضع دل باختگی من

تو مقصر نیستی اگر بی تو باران زیاد می بارد

اگر روزگارم تا ابد پاییز یست

جمعه غروب چشمهایم خیس می شود سرخ می شود می خارد

آری تقصیر تو نیست که شکل آرزوی من بودی

تقصیر تو نیست تفسیر رویای شیرین مرا می آسودی

اینکه داستان زندگی ام شکل قصه ها می شد

اینکه مسیر قدم هایم دور از آدمها می شد

تو مقصر نیستی که من دلتنگم

دیگر شاعر نیستم برایت عاشق نیستم به پایت کمی شکل سنگم

اگرم بی صبرم حس قبل از رفتن دوزخ دارم می خواهم آب شوم

می خواهم یخ حرفهای دنیا را باز کنم راهی مهتاب شوم

راستی خبر داری عزیزم امشب وقتی خواب بودی

یک بی سر و پا یک بی احساس یک بی بنیان یک بی اساس

آخر صاحب خانه ی قلبش جوابش کرد

جمع کرد کوله بارش را از کوی عشق تو شبانه برد اثاث

من اگر خدا بودم

 

من اگه خدا بودم وقتی شیطان در برابر انسان سجده نکرد خشتکش رو در میاوردم و از بارگاه بیرونش میکردم !

چه معنی داره شیطان به حرف خدا گوش نکنه !

وقتی میخواستم پیغمبر برای خلق تعیین کنم از ۱۲۴۰۰۰ پیغمبر ۶۲۰۰۰ نفرش رو از زنان منسوب میکردم تا عدالت رعایت بشه !

کمی سلیقه به خرج میدادم و بجای اینکه خونه خودم رو در صحرای خشک و بی آب و علف عربستان بنا کنم در سواحل جزایر هاوایی یه خونه شیک و مدرن بنا میکردم با سوییت های مجهز و مجانی برای زواری که برای زیارت میومدن !

هیچوقت خونه خودم رو د ر انحصار مسلمون ها قرار نمی دادم و همه حق داشتن بیان خونه ام حتی بی خدا ها ! قدمشون سر چشم ! زوار بجای اینکه تو صحرای عرفه بدو بدو کنن کنار ساحل بدو بدو کنن حالشو ببرن و بجای لباس احرام هم مایوی دوتیکه بپوشن !

یه مشت از این حوری ها و قلمان رو هم مامور میکردم به حجاج سرویس بدن و پذیرایی کنن تا زیارت بهشون بهتر بچسبه !

اصلا نمیذاشتم ادما صبح و ظهر و شب هی نماز خونن و سجده کنن و حرفای تکراری بزنن ! کمبود که ندارم هی بخوام طفلکی ها رو اذیت کنم که !

همه مسجد ها رو هم جمع میکردم به جاش کافی شاپ و کتابخونه و سینما درست میکردم !

یه چند تاش رو هم قهوه خونه سنتی درست میکردم که محسن نامجو توش سه تار بزنه بخونه !

هر کسی هم که من رو صدا میزد و میگفت اِی خدا زود بهش میگفتم جانم قربونت برم عزیز دلم فدات بشم نه اینکه محل سگ هم نذارم ! بنده افریدم باید سرویس بدم دیگه گوسفند که نیستن ول کنم تو بیابون !

قشری به نام روحانیت رو اصلا خلق نمیکردم ! به بنده هام همه یه جو عقل میدادم تا بتونن بد رو از خوب تشخیص بدن و نیازی به فتوا و این مزخرفات نباشه !

عزراییل رو هم میفرستادم اونجا که عرب نی انداخت بره غاز بچرونه ! به جای عزراییل یه حوری خوش هیکل سفید و بلوری میفرستادم تا جون مردا رو بگیره و یک جوان رعنای خوش هیکل رو هم میفرستادم تا جون خانمها رو بگیره ! ) اینجوری دیگه نه تنها کسی از مرگ نمیترسید بلکه این پیرزن پیرمردها هی از خدا مرگ میخواستن نصفه شبی(!

جون بچه ها رو هم اصلا نمیگرفتم ! اصلا اجازه نمیدادم انسان ناقص و معلول به دنیا بیاد ریشه جنگ رو هم خشک میکردم بجاش عشق و عطوفت و مهربونی میکاشتم ! سعی میکردم حضورم اینقدر در زندگی مردم ملموس با شه که دیگه هیچ کس نگه خدای چی ! کشک چی ! .. خدا کیلو چند ؟ .. کدوم خدا ؟

اخ که اگه خدا بودم یه بهشت توی یکی از سیاره ها خلق میکردم اخرین مدل ! نه اینجوری که توی جوب هاش ( جوی هاش ) شیر و عسل بیاد ! شیر و عسلی که توی جوب ( جوی ) باشه به درد همون اعراب هزار و چهار صد سال پیش میخوره ! اونایی که بنده صالح بودن میفرستادم توی این بهشت و اونایی هم که خطا کار بودن و بنده های درست درمونی نبو ن بجای جهنم میفرستادم توی ایران زندگی کنن قدر عافیت رو بدونن !

از خدا بخاطر این همه اختلاف سلیقه عذر خواهی میکنم

با تشکر از خانوم سمندر علی بخاطر ایمیلشون

حمید هامون آرام گرفت

 

هامون رو بیاد دارم !!! بنظر من هامون مهرجویی و مجنون رسول ملاقلی پور تنها فیلم هایی هستند که واقعاً ارزش چند بار دیدن را دارند . تمام صحنه های این فیلم رو خط به خط بیاد دارم … هر کسی که به اتاقم دعوت می کنم او را به دیدن هامون مهمان می کنم !! احساس می کنم هامون مشخصه ی وجودی خودم بود . مردی که اختلاف ذاتی با محیط اطرافش داشت . اسیر زنی شده بود که از مطالعه و هنر تنها ژست و پرستیژ و پول در آوردن و خرج کردن رو می شناخت ولی هامون سنبل درک فلسفی و عدم تطابق با نظم روزمره ی زندگی بود !!! هامون خواب و رویا هایش را بر این زندگی نکبت بار ترجیح می داد هامون توهم یک زجر کشیده بود !!! کسی که فقیر نبود از فقر احساس رنج می برد !! سادگی و درک !!! نمی دونم چرا اسم خسرو شکیبایی به قیافش نمی خورد … همون هامون رو توش می دیدم  هامون و مجنون تمام سینمای ایران هستند … سینمایی که در اون از بوسه خبری نیست !!! سینمایی که در اون سرشار از جر و بحث و ژست ها و فیگورهای لوس و بی معناست ولی هامون تنهاست . هامون لباس قشنگ نمی پوشید ولی سر و وضع مرتبی داشت ولی… خیلی چیزها برای گفتن داشت … خیلی رویاهای قشنگ داشت … چه احمقانه رویای عروسی خودش رو در کنار دریا می دید … رویایی که آدمک ها براش جشن گرفتن … من باور نمی کنم حمید هامون سکته کرد حمید در آب دریا رویای خودش را به حقیقت نشاند … رویای درک و فهم آدمای دور و برش … حتماً الان داره خواب می بینه با لباس سپید رفته نوک قله  … دلم خیلی سوخت … حیف حیف حیف …    

نگاهم کن

نگاهم کن مرا باران ببین چه خالی می بارم

نگاهم کن ببین چه ناشی وار از کرده پشیمانم

نگاهم کن غروب سرخ که خون تو به قلبم آتش شب شد

نگاهم کردی آخر که نمی شد گفت چگونه این تنم تب شد 

نگاهم کرد ز دلسوزی گفت شکل امید خاک تو رویش گل بود

نگاهم سوخت ازشکل امیدش خیانت بود که من را می آموخت

حال خائن شعرم که پایش در غل و زنجیر خاطره گیر است

یه مرد افتاده در زندان چشم به ابر فاجعه دوخته و نمی دانی چه دلگیر است

نگاهش کن سایه ام را که از سرما می لرزد

نگاهش کن ببین در دوری نور قد علم کرده از شب نمی ترسد

نگاهش کن ببین دل را  که با خوناب می جوشد

نگاهش کن ملاقات کن حضورش را که آن صورت خندان از درون هر لحظه می پوسد

به وقت آن نگاه نه شکل یک گل باش نه یک آسمان اشک باش نه خاطره هدیه کن من را

به وقت آن نگاه از پشت شیشه ی تکرار تنهایی برای شادی ام به من فرصت بده شب را !!!

خودم تا صبح می گریم با دل نگاهت می کنم تا گل کنی از خاک من غم را !!!

شهد ناب

شعر در من و شب در من و مست در من و مستانه ام بی انصراف

مشتاق شرمم لولی ام کولی وش و نوشیده ام تا به زفاف

من ساقی ام تازه سفر بر گشته ام سرشارم از شهد و شراب پروانه وار

مست کنم بوسه زنی بر جام من عریان شوی گریان شوی دیوانه وار

من بی خبر از شرع و تو شلاق شب نوشیده ای

من یک تنه خالی زبرگ و تو خزان را دیده ای

از اشک من چند قطره ای خالی کن بر زخم دلت

دستی بکش بر دست من مالش بده بر خاطرت

تاوان من انسان من تنها تویی امکان من ای بهترین درمان من

شهد ز تو شیره ز تو عشق ز تو کینه زتو نه از من وعصیان من

خواب ز مرز برده ام عشق ز غم رد کرده ام ساقی را باور کرده ام

نوشیده ام پیکی زجان غوغا شده باز آسمان کعبه را کافر کرده ام

بهار ۸۷

روز نصرت

۲۷ خرداد روز نصرت رحمانی عزیزمه . مرشد شعر و درد و همراهی . از اینکه او را غمگین خوانند ابایی نداشت . نصرت احترام من را بر می انگیزد به عنوان شاعری بی پیرایه که روح عریانش هم حتی در شعر هم رنگ زخم های انسانیت بود . درباره ی زندگی و شعر نصرت رحمانی
و خداغم‌ را آفريد
مجتبي‌ پورمحسن

سه‌ سال‌ پيش‌ و در بعدازظهر آخرين‌ جمعه‌ بهاري‌، نصرت‌ رحماني‌ يكي‌ از بازماندگان‌ دوران‌ طلايي‌ ادبيات‌ شعري‌ ايران‌ درگذشت‌. بيست‌ و هفتم‌ خردادماه‌ سال‌ هفتادونه‌، نصرت‌ در خانه‌يي‌ كه‌ با همه‌ بزرگي‌اش‌، براي‌ عظمت‌ شاعري‌ جاوداني‌ محقر مي‌نمود در آغوش‌ پسرش‌ «آرش‌» آخرين‌ نفسهاي‌ زندگي‌ را كشيد. او يكي‌ از آخرين‌ سربازان‌ باقيمانده‌ از ميدان‌ شعر دهه‌هاي‌ نه‌ چندان‌ دور بود.نوشتن‌ درباره‌ نصرت‌ چندان‌ ساده‌ نيست‌ چرا كه‌ او هيچگاه‌ شخصيتي‌ يكه‌ از خود ارايه‌ نداد و شايد همين‌ ويژگي‌ مثبت‌، او را به‌ شاعري‌ بزرگ‌ تبديل‌ كرد.نخستين‌ كتاب‌ او با نام‌ كوچ‌ در سال‌ ۱۳۳۳ منتشر شد. در حالي‌ كه‌ او از جلال‌ آل‌احمد خواسته‌ بود بر كتابش‌ مقدمه‌ بنويسد، مقدمه‌ كتاب‌ او را كسي‌ نوشت‌ كه‌ بنيانگذار انقلاب‌ شعر معاصر است‌. در بخشي‌ از اين‌ مقدمه‌ آمده‌ است‌:

«آن‌ چيزهايي‌ كه‌ در زندگي‌ هست‌ و در شعر ديگران‌ سايه‌يي‌ از خود نشان‌ مي‌دهد،در شعر شما بي‌پرده‌اند. اگر جرات‌ را در ديگران‌ نپسندند براي‌ شما عيب‌ نيست‌!… از اينكه‌ اشعار شما به‌ بهانه‌ اوزاني‌ آزاد، وزن‌ را از دست‌ نداده‌ و دست‌ به‌ شلوغي‌ نزده‌ است‌، قابل‌ اين‌ است‌ كه‌ گفته‌ شود: تجدد در شعرهاي‌ شما با متانت‌ انجام‌ گرفته‌ است‌! اگر در معني‌ تند رفته‌ايد، در اداي‌ معني‌ دچار تندروي‌هايي‌ كه‌ ديگران‌ شده‌اند،نشده‌ايد .

«كار حرفه‌يي‌ نصرت‌ كه‌ با انتشار كوچ‌ آغاز شد،مقارن‌ با سالهايي‌ بود كه‌ فضاي‌ اجتماعي‌ ايران‌ پس‌ از كودتاي‌ مرداد ۱۳۳۲، آكنده‌ از نااميدي‌ بود. اگرچه‌ بسياري‌ از شاعران‌ نيز تحت‌ تاثير اين‌ فضا شعرهاي‌ «شكست‌» سرودند اما در تمام‌ اين‌ سالها شعر رحماني‌ منحصر بفرد بود. چرا كه‌ او بيش‌ از آنكه‌ به‌ شكست‌هاي‌ اجتماعي‌ بپردازد به‌ نااميدي‌ و سياهي‌ فردي‌ نظر داشت‌.

گويند كه‌ داستان‌ شب‌ تاب‌ \ چون‌ قصه‌ شاعري‌ است‌ گمنام‌\ كز شام‌، هميشه‌ سوخت‌ تا بام‌\ از بام‌ به‌ كس‌ نگفت‌ تا شام‌!

در شعرهاي‌ «كوچ‌» ديگر خبري‌ از ارايه‌ تصاوير فراواقعي‌ و خيالپردازانه‌ نبود،هرچه‌ بود بازتاب‌هاي‌ واقعي‌ جهان‌ بود كه‌ در شعر او مي‌آمد. رحماني‌ در اين‌ كتاب‌ به‌ اوزان‌ فارسي‌ نتاخت‌ بلكه‌ بسيار هم‌ از اين‌ امكان‌ استفاده‌ كرد. اما تجربه‌ نصرت‌ در اين‌ كتاب‌ منجر به‌ دگرگوني‌ عظيم‌ ديگري‌ شد. او با چرخشي‌ صدوهشتاد درجه‌يي‌، شعر فارسي‌ را از تكرار رمانيسم‌ آزاردهنده‌ نجات‌ داد. اگر نيما بسياري‌ از اسلوب‌هاي‌ قراردادي‌ شعر فارسي‌ را تغيير داد،نصرت‌ رحماني‌،گفتمان‌ حاكم‌ شعري‌ را دگرگون‌ ساخت‌. او شاعري‌ نبود كه‌ از موضع‌ بالا و از صف‌ خوب‌ها بدي‌ها را ببيند. نصرت‌ براي‌ انعكاس‌ واقعيات‌، خود را وارد سياهي‌ها كرده‌ بود:

آخرين‌ عابر اين‌ كوچه‌ منم‌\ سايه‌ام‌ له‌ شده‌ زير پايم‌\ ديده‌ام‌ مات‌ به‌ تاريكي‌ راه‌\ پنجه‌ بر پنجره‌ات‌ مي‌سايم‌! چشم‌هايم‌ حلبي‌ باز امشب‌\ نگه‌ خويش‌ به‌ من‌ دوخته‌اند\ شمع‌ها اگرچه‌ دمي‌ خنديدند\ عاقبت‌ گريه‌كنان‌ سوخته‌اند!

دومين‌ مجموعه‌ شعر نصرت‌ رحماني‌ با نام‌ «كوير» در سال‌ ۱۳۳۴ منتشر شد. اين‌ كتاب‌ نشان‌ مي‌داد كه‌ «كوچ‌» يك‌ اتفاق‌ نبوده‌ و نصرت‌ رحماني‌ تعريف‌ متفاوتي‌ از «شاعري‌» ارايه‌ داده‌ است‌. با اين‌ همه‌ او در اين‌ كتاب‌ هم‌ همچنان‌ مقهور حل‌ شدنش‌ در سياهي‌، به‌ اين‌ اتفاق‌ پرداخت‌.

شاعر نشدم‌ در دل‌ اين‌ ظلمت‌ جاويد\ تا شعر مرا دختر همسايه‌ بخواند\ شاعر نشدم‌ تا دل‌ استاد اگر خواست‌\ احسنت‌ مرا گويد و استاد بداند\…\ اين‌ نغمه‌ من‌ نيست‌،ببنديد دهان‌ را\ خواهم‌ به‌ لب‌ چشمه‌ خورشيد بميرم‌\ من‌ شاعر بازو و لب‌ و سينه‌ نبودم‌\ خواهم‌ كه‌ در اين‌ ظلمت‌ جاويد بميرم‌.

دو سال‌ بعد «ترمه‌» منتشر شد. سياهي‌ نخي‌ بود كه‌ سه‌ كتاب‌ نصرت‌ را به‌ هم‌ پيوند مي‌زد. او در جهان‌ پيرامونش‌ جز سياهي‌ چيزي‌ نمي‌ديد. چنانكه‌ در مقدمه‌ كتاب‌ «ترمه‌» به‌ خواننده‌اش‌ نهيب‌ مي‌زند كه‌ براي‌ او جز طلسم‌ سياه‌بختي‌ و ياس‌ هديه‌يي‌ نياورده‌ است‌.اما كتاب‌ دويست‌ صفحه‌يي‌ «ميعاد در لجن‌» به‌ فاصله‌ ده‌ سال‌ از «ترمه‌» منتشر شد. اين‌ كتاب‌ يكي‌ از بهترين‌ آثار نصرت‌ رحماني‌ است‌. شاعر نسخه‌ تجويز نمي‌كند بلكه‌ اميد به‌ هر نسخه‌يي‌ را نفي‌ مي‌كند. فضاي‌ بسيار سياه‌ شعرها نتيجه‌ نوع‌ نگاه‌ خاص‌ شاعر است‌. نصرت‌ در «ميعاد در لجن‌» از ويراني‌ حرف‌ مي‌زند. رنج‌ را مي‌شود در تمام‌ كلمات‌ كتاب‌ ديد. شاعر با هيچ‌ اتفاق‌ پيرامونش‌ تباني‌ نمي‌كند. شعرها در اختيار بحران‌هاي‌ اجتماعي‌ نيستند اما بخاطر ذات‌ فردي‌شان‌ مي‌توانند در فردفرد اجتماع‌ جاري‌ شوند.

موش‌ها مي‌دانند\ اگر آن‌ روز رسيده‌ است‌ كه‌ پولاد جوند \ بمب‌ و باروت‌ مقوي‌تر از گندم‌ و جوست‌\ عدل‌ فرياد كشيد: \ احتكار خارج‌ از قانون‌ است‌ \ بمب‌ها بايد مصرف‌ گردند!\ عطر باروت‌ زمين‌ را بوييد

در سطرهاي‌ بالا با آنكه‌ رحماني‌ به‌ چالش‌ مفاهيم‌ در جهان‌ معاصرش‌ مي‌پردازد اما خود و شعرش‌ را در زنجير گروه‌ خاص‌ محدود نمي‌كند، در عين‌ زمان‌ را نيز دور مي‌زند «ميعاد در لجن‌» محصول‌ جست‌وجوي‌ نافرجام‌ شاعر در سياهي‌هاست‌. هر چند كه‌ در معدود سطرهايي‌ مي‌توان‌ نشاني‌ از اميد يافت‌ كه‌ وجود دارد اگرچه‌ شاعر خود نيز نتوانسته‌ است‌ آن‌ را بيابد.

خط‌ اگر جاري‌ نيست‌\ هر خطي‌ ديواري‌ است‌ \ ديرگاهي‌ است‌ كه‌ از هر حلقي‌ زنجيري‌ روييده‌ است‌\ قفل‌ هم‌ اميدي‌ است‌ \ قفل‌ يعني‌ كه‌ كليدي‌ هم‌ هست‌

شاعر در ميعاد در لجن‌ نفرت‌، عشق‌، خودكشي‌، گناه‌ و خيانت‌ را در واقعيت‌هاي‌ كوچه‌ و بازار پيگيري‌ مي‌كند اما در «حريق‌ باد» به‌ جست‌ وجوي‌ دروني‌ دست‌ مي‌زند. «حريق‌ باد» نيز يكي‌ از كتاب‌هاي‌ درخشان‌ نصرت‌ رحماني‌ است‌. در حريق‌ باد، شاعر پس‌ از تاختن‌ به‌ همه‌ وجودها و تبعات‌ وجودي‌ در جهان‌ اجتماعي‌، به‌ خودش‌ مي‌تازد. او حالا ذهنيت‌ خودش‌ را از جهان‌ مورد پرسش‌ قرار مي‌دهد.شعرهاي‌ اين‌ كتاب‌ از جهتي‌ ديگر نيز قابل‌ توجهند. رحماني‌ كه‌ تا پيش‌ از اين‌ كتاب‌ ظاهرا فقط‌ به‌ محتواي‌ شعرهايش‌ توجه‌ داشت‌ در شعرهاي‌ اين‌ كتاب‌ شكل‌هاي‌ جديدي‌ از وجودش‌ را ارايه‌ مي‌دهد. اين‌ مساله‌ شايد نشانگر كوچ‌ شاعر از بيرون‌ به‌ درون‌ خود و جست‌وجوي‌ بي‌قرارانه‌ او باشد

.من‌ خسته‌ نيستم‌\ ديريست‌ خستگي‌ام‌\ تعويض‌ گشته‌ است‌ به‌ درهم‌ شكستگي‌\ من‌ خسته‌ نيستم‌\ در هم‌ شكسته‌ام‌\ اين‌ خود اميد بزرگي‌ نيست؟

شكل‌ شعرهاي‌ رحماني‌ در بعضي‌ از آثارش‌ همچون‌ سطرهاي‌ بالا، پيوندي‌ عميق‌ با محتواي‌ شعرش‌ دارد اما بديهي‌ است‌ آنقدر كه‌ محتواي‌ شعرهاي‌ او ويرانگر است‌، شكل‌ اين‌ شعرها، ساده‌تر است‌.و بالاخره‌ در سال‌ ۶۸ مجموعه‌ شعر «شمشير معشوقه‌ قلم‌» منتشر شد. نخستين‌ كتاب‌ نصرت‌ رحماني‌ پس‌ از انقلاب‌ كه‌ بعد از سال‌ها سكوت‌ منتشر شد. اين‌ كتاب‌ مورد توجه‌ بسيار قرار گرفت‌. هر چند كه‌ نصرت‌ هميشه‌ شاعري‌ بود كه‌ از خود مي‌نوشت‌ و اگر از غير مي‌نوشت‌ باز هم‌ خود او بود كه‌ درغير تجلي‌ مي‌يافت‌ اما «شمشير معشوقه‌ قلم‌» حديث‌ ديگري‌ از نفس‌ او بود. نمي‌شود درباره‌ شعر نصرت‌ رحماني‌ نوشت‌ و به‌ زندگي‌ او اشاره‌يي‌ نكرد. چرا كه‌ شعر او همه‌ زندگي‌ بود و زندگي‌اش‌ جز شعر نبود. بسياري‌ از منتقدان‌ رحماني‌ را در كنار فروغ‌ فرخزاد به‌ عنوان‌ شاعراني‌ قلمداد مي‌كنند كه‌ حريم‌ تصنعي‌ شعر را شكستند و شعر را سراسر زندگي‌ كردند. نصرت‌ از معدود شاعراني‌ بود كه‌ سياهي‌هاي‌ زندگي‌اش‌ را به‌ متن‌ شعري‌ منتقل‌ كرد. او هرگز به‌ دامن‌ شعر اجتماعي‌ نغلتيد. اما شعر او محبوب‌ فرد فرد اجتماع‌ بود، به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ فرد فرد اجتماع‌ ايراني‌ در سطر سطر شعرهاي‌ رحماني‌ حضور داشتند. در دوره‌يي‌ كه‌ همه‌ شاعران‌ و نويسندگان‌، تحت‌ تاثير شكست‌ سياسي‌ خموده‌ از نشئه‌ مخدرات‌ از شكست‌هاي‌ اجتماعي‌ مي‌نوشتند، او از اعتياد و عشق‌ نوشت‌، از شكست‌ فرد فرد اجتماع‌. حضور نصرت‌ رحماني‌ در ادبيات‌ شعر ايران‌ از اين‌ جهت‌ كه‌ بسياري‌ از كلمات‌ بيرون‌ مانده‌ و واقعيت‌هاي‌ موجود اما ناديده‌ گرفته‌ را به‌ دامان‌ شعر برگرداند، حايز اهميت‌ است‌. رحماني‌ شاعر شكست‌ بود، شاعر خيانت‌، شاعر بدي‌ها، سياهي‌ها.


انبوه‌ غم‌ حريم‌ و حرمت‌ خود را از دست‌ داده‌ است‌\ ديري‌ است‌ هيچ‌ كار ندارم‌\ مانند يك‌ وزير\ وقتي‌ كه‌ هيچ‌ كار نداري‌\ تو هيچ‌ كاره‌يي‌\ من‌ هيچ‌ كاره‌ام‌ يعني‌ كه‌ شاعرم‌\ گيرم‌ از اين‌ كنايه‌ هيچ‌ نفهمي‌.

بر خلاف‌ آنچه‌ بعضي‌ از منتقدان‌ اعتقاد دارند به‌ نظر مي‌ رسد كه‌ فرم‌ در شعرهاي‌ نصرت‌ اهميت‌ زيادي‌ دارد. اما شكل‌هاي‌ جديد شعري‌ نصرت‌، در شعرهايش‌ خلق‌ مي‌شد. شكل‌هايي‌ براي‌ پوچي‌، بيهودگي‌ و نااميدي‌. ويژگي‌ بارزي‌ كه‌ آثار رحماني‌ را از ديگر همنسلانش‌ متمايز مي‌كرد، نقش‌ مهم‌ «اعتراف‌» در آفرينش‌ شعرهايش‌ بود. چنانكه‌ در تنها اثر داستاني‌ او يعني‌ «مردي‌ كه‌ در غبار گم‌ شد» با گناهكاري‌ روبروييم‌ كه‌ گويي‌ در محضر كشيش‌ اعتراف‌ مي‌كند و نصرت‌ زندگي‌ را كشيش‌ خود ساخته‌ بود. نصرت‌ رحماني‌ هيچگاه‌ زندگي‌ را جدي‌ نگرفت‌ و شايد به‌ همين‌ دليل‌ شعر او را جدي‌ گرفت‌. او براي‌ نوشتن‌ شعر به‌ ويراني‌ دست‌ زد. او خودش‌ را و زندگي‌اش‌ را به‌ نفع‌ شعر ويران‌ كرد.كورسوهاي‌ اميد را در خود كشت‌ تا شعر بنويسد:

وقتي‌ پرنده‌يي‌ را\ معتاد مي‌كنند\ تا فالي‌ از قفس‌ به‌ در آرد\ و اهدا نمايد آن‌ فال‌ را به‌ جويندگان‌ خوشبختي‌\ تا شاهدانه‌يي‌ به‌ هديه‌ بگيرد\ پرواز… قصه‌ بس‌ ابلهانه‌يي‌ است‌\ از معبر قفس‌

با اينكه‌ جوايز زيادي‌ را براي‌ شعرهايش‌ دريافت‌ كرد و آثارش‌ با استقبال‌ زياد مردم‌ مواجه‌ شد اما او هميشه‌ شاعر شكست‌ بود و نااميدي‌ و اعتنايي‌ به‌ آنچه‌ خوشبختي‌هاي‌ زودگذر مي‌ناميد نكرد.تنها اميد او «مرگ‌» بود. نصرت‌ سال‌هاي‌ آخر عمرش‌ را در يك‌ خانه‌ قديمي‌ در رشت‌ با سيگاري‌ لاي‌ انگلشتان‌ به‌ انتظار مرگ‌ نشست‌. او به‌ اميد مرگ‌ زندگي‌ مي‌كرد شايد بهتر است‌ «انتظار» را اميد او بناميم‌ و مرگ‌ را فرجامي‌ كه‌ منتظرش‌ بود قلمداد كنيم‌. نصرت‌ ديدار عاشقانه‌يي‌ با مرگ‌ داشت‌. او كه‌ سال‌ها پيش‌ زندگي‌ را در خود ويران‌ كرده‌ بود نوشت‌:

آغاز انهدام‌ چنين‌ است‌\ اينگونه‌ بود آغاز انقراض‌ سلسله‌ مردان‌\ ياران‌\ وقتي‌ صداي‌ حادثه‌ خوابيد\ بر سنگ‌ گور من‌ بنويسيد: يك‌ جنگجو كه‌ نجنگيد\ اما … شكست‌ خورد

و شايد مرگ‌، نخستين‌… نه‌، پس‌ از شعر دومين‌ پيروزي‌ او بود. منوچهري‌ درباره‌ نصرت‌ رحماني‌ نوشته‌ است‌: نصرت‌ تصويرگر عصبي‌ زمانه‌ بيماري‌ است‌ كه‌ در آن‌ فاجعه‌ دامنگير هشياران‌ نيست‌، خود هشياران‌ فاجعه‌اند.و در عصر روز جمعه‌ بيست‌ و هفتم‌ خردادماه‌ سال‌ هفتاد و نه‌، شاعري‌ كه‌ مي‌گفت‌: «من‌ براي‌ در خود زيستن‌ آمدم‌، ديگران‌ در من‌ زيستند» درگذشت‌. مرگ‌ او اگر فاجعه‌ نباشد حسرتي‌ است‌ كه‌ روي‌ دست‌ شعر فارسي‌ مي‌ماند.

منابع : تاريخ‌ تحليلي‌ شعر نو\ جلد دوم‌\ شمس‌ لنگرودي‌ \ نشر مركز آوازی در فرجام‌\ مجموعه‌ دفترهاي‌ شعر نصرت‌ رحماني‌ \ انتشارات‌ علمي‌ از نقطه‌ تا خط‌ \ محمود نيكويه‌ \ انتشارات‌ طاعتسایت مانیها سایت گیسو شاکری

 

 

آرش رحمانی ( داستان نویس )

( پوران شیرازی زاده ) همسر نصرت رحمانی

دانلود ای بی تو من خراب

غروب آبان

غروب آبان من چرا نمی باری ؟

aban

آخرین بار بود که دیدم چگونه چشمانش

سرگذشت باران بود

چگونه خاطره اش

خاطر خواب خوب غروب آبان بود

رعشه بر اندام و از گفتن پیغامش وحشت داشت

او به دلهره به گل سرخ شدن برای صحبت بامن عادت داشت

به او شعری دادم شعری برایم می خواند

اما در واقع احساس خودم را تحویل من می داد

شعرهایش سرگذشت باد بود حین عبور از پرده های دنیا

موهایش می آشفت تاب می خورد می دید من را از آن بالا

در خاطر باغ عاطفه ها تاب می خورد ..

باران فقط از چشم های او آب می خورد

کوچه از خاطره اش پرسه های ناب می خورد

دفتر اشعارش پر بود از قلب های سرخ خودکاری

بین دو زنگ تفریح .. تو پارک سر کوچه … وقت های بی کاری

چگونه بین دوستانش من را عشق ترانه می زد

چه زیبا وقتی پیشم آرام بود حرف های عاشقانه می زد

وقتی آخرین بار او را دیدم باطفلی در آغوش دنبال یک لقمه نان بود

همسرش دستش را رها کرده خسته از گرمای طاقت فرسای ظهر تابستان بود

برای من آن لحظه همیشه … غروب سرد ماه آبان بود